تبليغاتX
قاصدک


قاصدک

به نام خدایی که فراموشش میکنیم اما او فراموشمان نمیکند....

 

چند روز پيش خواب ديده بودم كه آبله گرفتم

ولي نميتونستم ثابت كنم به هر كي ميگفتم ميگفتن نه تو

 آنفولانزاي خوكي داري منو به زور داشتن ميبردن قرنطينه

امشب آثاري از آبله مشاهده كردم مامان بابام هم نگرفتن

خداكنه آبله نباشه

خب از مكه بگم، خيلي خوب بود .خيلي خوش گذشت .

فقط نماز خوندناشون خيلي بد بود .توي اون مدتي كه نماز صبح ميخوندن

 فكر كنم من ميتونستم صد تا نماز بخونم .از بس طولانيش ميكردن

ديگه اعصاب آدم بهم ميريخت ،ديگه آدمو ياد فحش و بد وبيرا ميانداختن .

روز اول سر نماز مغرب بود دير رسيديم ،مامانم سريع

تكبيرةالاحرام (درست نوشتم؟)گفت رفت سجده، منم نميدونستم

 چي به چيه فقط جلويي ها رو نگاه ميكردم اونا هم سني بودن

 يه سجده رفتيم نشستيم ،رفتيم سجده ي دوم دوباره نشستيم، دوباره

جلوييا رفتن سجده من وايستادم ديدم مامانم هم رفت سجده، منم

مجبوري رفتم سجده ي سوم ولي تو سجده ي سوم فقط خنديدم

گفتم تا آخرش سجده نباشه !!!كل نمازو سوتي دادم .بعد فهميديم كه

 اونا سوره ي سجده دار خونده بودن سجده ي سوم واسه اون بود.

عربا بعد هر نمازشون نماز ميت هم ميخونن .به قول يه خانومه نماز جنازه

يه بار گفتم باهاشون نماز ميت بخونم از مامانم پرسيدم چه جوريه گفت:

دو ركعته منم فكر كردم مثل نماز صبحه خلاصه نيت كردم وايستادم

 مامانم دوباره الله اكبر گفت هي با دستش ميزد به من  منم

بي خيال داشتم حمدو ميخوندم   گفتم چرااين اينطوري ميكنه

دوباره الله اكبر گفت با دستش زد به من منم محل نكردم يه دفعه ديدم

پيش نمازگفت الحمدالله به مامانم گفتم چي شد گفت تموم شد خسته

نباشي .كلي تو مسجدالنبي خنديدم .

ما تو نمازامون وقتي ركوع رو ميخونيم بلند ميشيم سريع ميريم سجده

عربا ركوع رو كه ميخوندن بلند ميشدن يه پنج دقيقه اي وايميستادن

بعد ميرفتن سجده توي اين قسمت ايرانيا خيلي سوتي ميدادن

 ديگه يادم نمياد .نوشتنم زياد خوب نيست ، به هر حال ببخشيد

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 18:42 توسط قاصدک| |

 

من تازه امروز اومدم خيلي خوش اومدم

واسه شوخي نوشتمااااا

 

به يادتون بودم

جاتون خالي بود

خيلي خوش گذشت

  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 21:31 توسط قاصدک| |

 

سلام بچه ها.خوبين؟چه خبرااااااااااااااا؟

اومدم كه يه خبر بدم.من جمعه دارم ميرم مكه .

اونجا حتما به يادتون هستم .

 

دعا كنيد آنفولانزا نگيريم

فكر كنم ۲۲ مرداد بيايم.

خب ديگه حلالم كنيد .خدانگهدار

 

راستي خبر داريد كه فريدون (زندي) با استيل آذين قرار داد بست؟ 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 15:11 توسط قاصدک| |

 

 

به من محبت كن !

كه ابر رحمت اگر در كوير مي باريد

به جاي خار بيابان

بنفشه مي روئيد

و بوي پونه ي وحشي به دشت بر مي خاست

چرا هراس؟

چرا شك؟

بيا

كه من

بي تو

درخت خشك كويرم كه برگ و بارم نيست

اميد بارش باران نوبهارم نيست

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 16:42 توسط قاصدک| |

 

سلام سلام

خوبين؟.ديروز يعني ۲۸ ارديبهشت تولد وبم بود و امتحان داشتم نتونستم بيام بنويسم .

 بالاخره قاصدك ۲ ساله شد

يادش بخير قاصدكو پاييز برام ساخت و من اونروز امتحان ديني داشتم و

در حال خوندن بودم البته در ساختن قاصدك نظارت داشتماا

راستي اسامي بازيكنان تيم ملي رو ديديد؟؟؟؟؟؟؟ ما كه عشق كرديم .

راستي هجدهم خرداد كه امتحانام تموم شد حتماااا وبتون ميام .قول ۱۰۰٪

 

 

قاصدك حرف دلم را تو فقط مي داني

نامه ي عاشقيم را تو فقط ميخواني

قاصدك:هيچكس با من نيست ،همه رفتند

تو چرا مي ماني ....

 


 

سروناز جون من تو ياهو تخصصي ندارم .

ببخشيد كه نميتونم

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:26 توسط قاصدک| |

 

سلام.خوبيد؟ بعد از قرن ها  انتظارم به پايان رسيد و بالاخره ۶ ارديبهشت  هم از راه رسيد.

تولد فريدون (زندي) رو به همه تبريك ميگم .ايشالله كه ۷۷۷۷۷۷۷ ساله شه

و اميدوارم تا مدت ديگه فريدون هم جزء اعضاي تيم ملي بشه و ما(طرفداراش) بتونيم ببينيمش.

فردا هم تولد دوست عزيزم مريم هست كه اونم از طرفداراي فريدونه .

همينجا تولدو بهش تبريك ميگم .خلاصه خيلي خيلي مباركه

 

ببخشيد كه عكس قديمي گذاشتم

 

اينم از كيك تولد

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آقا قهرماني استقلال مبارك  .كلا عجب ۶ ارديبهشتي بود .به ما چسبيد .بايد تو تاريخ ثبت شه .

 

استقلال قهرمان میشه

خدا می دونه که حقشه

به لطف یزدان و بچه ها

استقلال قهرمان میشه

لالالای لای لا لای لا لای

لالای لا لای لا لای

لالای لا لای لا لای

 


اين چند روز نظراي تعجب آوري برام مينويسن .

یکشنبه 13 اردیبهشت1388 ساعت: 16:45 توسط:یه دوست

سلام
چقدر مثل همیم ...
من هم رامسری هستم اما 5 ساله که رامسر نرفتم ...
دلم واسه رامسر - جواهرده - جنگل - قلیون - آبگرم - کازینو - بازم بگم ... تنگ شده .
پس میفهمی درد دوری از کاشانه یعنی چی ؟
خوشحالم از اینکه یه دوست رامسری پیدا کردم / البته اگه ...... .
موفق باشید .

 

خوشحالم كه همشهري هستيم .فقط خودتو معرفي كن.آيدي يا وبلاگ نداري؟

 

و

 

چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 ساعت: 16:8

توسط:فریدونم کجایی

سلام زهرا جون میدونستی چقدر من وتو با هم تفاهم داریم سا ل تحویل میدونستی چقدر بهم نزدیک بودیم

 

من نميشناسمت .خودتو معرفي كن

 

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 17:45 توسط قاصدک| |

 

براي فهم بهار

نهال بودن شرط نيست

درخت باش !

تا شكوه بهار را دريابي

و شكوفه بباراني

بگذار شانه هايت

پناهگاه پرستوها باشد

در اين فصل بي آواز

 

درخت باش !

و تا بهار بمان

هر چند تيشه ها

خزان ريشه ات را خواب مي بينند...

من زخم هايت را مي شناسم

سرخ تر از لب هاي انار

سخن مي گويند

و پريشان تر از گيسوان آتش

تنت را مي نوازند !

 

براي فهم بهار

نهال بودن شرط نيست

و تو آن درختي

كه تا هميشه سبز تن مي ماند

بي آن كه دعا براي شاخه هاي شكسته را

فراموش كند

 

صبوري ات را در طنطنه هاي آواز توفان

شنيده ام

ماندني ترين !

با تو عشق، هنوز آبرويي دارد ...

 

********************************

 

سلام .خوبين؟عيدتون مبارك .سال خوبي داشته باشيد .ببخشيد كه دير آپ كردم .

خونه نبودم ،رفته بودم جنوب .

لحظه ي سال تحويل هم طلائيه بودم .جاتون خالي بود ،به يادتون بودم 

 

 

لحظه سال تحويل.طلائيه

 

  

نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 17:58 توسط قاصدک| |

 

هــی پـشـت ِ پـنـجــره می آیـم

شـایـد ، نـشــانـی از تـــو بـجــویــَم

هــی پـشت ِ پنجـــره می آیم

شاید ، شـمـیـم ِ پـیـرهـنـت را

کالسـکـه ی نـســیــم ، فـرو آرَد ...

هــی چـشـم ِ خـود ، بـه جــادّه می دوزم 

زان دور دست ِ سـاکـــت و وَهــم آلـــود

گــــرد و غـبــار ِ پــای ِ ســـواری نیـسـت ؟

آیـــا ، کبــوتــر ِ صـحـرایــی

زانـســوی ِ ابــری ِ بــارانــی

مـکـتــوب ِ یــار ؛ 

نـیـاورده ســت ؟

.....

هــی پشـت ِ پـنجــره می آیم 

هـی پـشـت ِ پنجــره می آیـــم ...

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 15:14 توسط قاصدک| |

 

 

....

گاه مي انديشم

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي،روي تو را

كاشكي مي ديدم.

شانه بالا زدنت را

- بي قيد -

و تكان دادن دستت كه،

- مهم نيست زياد -

و تكان داد سر را كه،

عجيب !عاقبت مرد؟

- افسوس!

-كاشكي مي ديدم !

من به خود مي گويم :

چه كسي باور كرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاكستر كرد؟

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 14:52 توسط قاصدک| |

 

 

سلام،كودك زخمي سلام نخلستان

چه اتفاق بدي بود قحطي ايمان

چقدر سخت گذشت و چقدر گل داديد

ميان آتش و خون ايستاده ايد اين سان

سپاه ابرهه آمد سرود، عصيان را

دريغ كودك معصوم،آب،بابا،نان

نشسته اند ابا بيليان نمي دانيد  

درون چشم تمام عصاره هاي زمان

ببين خدا چگونه نوشته است نامه ي تقدير

سپاه ابرهه عمريست گشته سرگردان

 

                                       بتول رحيمي

......................................................................................

ايام تسليت      

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 23:26 توسط قاصدک| |


Design By : Night Skin