قاصدک
به نام خدایی که فراموشش میکنیم اما او فراموشمان نمیکند....
باران شيشه ي پنجره را باران شست از دل من اما ، چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سر بي رنگ ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ ، مي پرد مرغ نگاهم تا دور ، واي ، باران ، باران ، پر مرغان نگاهم را شست . خواب روياي فراموشي هاست . خواب را دريابم ، كه در آن دولت خاموشي هاست . من شكوفايي گل هاي اميدم را در روياها مي بينم ، و ندايي كه به من مي گويد (گر چه شب تاريك است دل قوي دار سحر نزديك است .) دل من ، در دل شب ، خواب پروانه شدن مي بيند . مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا مي چيند . آسمان ها آبي ، پر مرغان صداقت آبي ست ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند . از گريبان تو صبح صادق مي گشايد پر و بال تو گل سرخ مني ، تو گل ياس من ، تو چنان شبنم پاك سحري ! نه ، از آن پاك تري . تو بهاري ؟ نه بهاران از توست . از تو ميگيرد وام هر بهار اين همه زيبايي را هوس باغ و بهارانم نيست اي بهين باغ و بهارانم از تو ! گل به گل ،سنگ به سنگ اين دشت يادگاران تو اند . رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت سوگواران تو اند . در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد رفته اي اينك ، اما آيا باز بر مي گردي ؟ چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد !

| Design By : Night Skin |

