قاصدک
به نام خدایی که فراموشش میکنیم اما او فراموشمان نمیکند....
.... گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي،روي تو را كاشكي مي ديدم. شانه بالا زدنت را - بي قيد - و تكان دادن دستت كه، - مهم نيست زياد - و تكان داد سر را كه، عجيب !عاقبت مرد؟ - افسوس! -كاشكي مي ديدم ! من به خود مي گويم : چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد؟ سلام،كودك زخمي سلام نخلستان چه اتفاق بدي بود قحطي ايمان چقدر سخت گذشت و چقدر گل داديد ميان آتش و خون ايستاده ايد اين سان سپاه ابرهه آمد سرود، عصيان را دريغ كودك معصوم،آب،بابا،نان نشسته اند ابا بيليان نمي دانيد درون چشم تمام عصاره هاي زمان ببين خدا چگونه نوشته است نامه ي تقدير سپاه ابرهه عمريست گشته سرگردان بتول رحيمي ...................................................................................... ايام تسليت
| Design By : Night Skin |

